پُرسمان

۰۶
آبان

«ای وای بر اسیری کـ َـز یاد رفته‌باشد؛    ‌ در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد
                                                                   
(حزین لاهیجی)

      در دهه ۳۰ خورشیدی، شاعری به نام کاظم غواص، غزل ‌های حزین لاهیجی را - که آن روزها هنوز نسخه‌ی چاپی ویراسته از دیوان او در دسترس نبود- با جایگزین کردن تخلّص خود (غواص) به جای «حزین»، به نام خود در نشریه‌های ادبی چاپ می کرد و پس از چندی چنان مشهور شد که شهریار در ستایشش شعر سرود و نیما به دیدارش رفت ؛ به انجمن‌های معتبر ادبی تهران دعوت شد و ... . نزدیک یک‌دهه به همین روال گذشت.

        جناب آقای رحمت موسوی گیلانی در نوشتاری که سه سال پیش در مجله ی حافظ چاپ شده خاطرات خود را از کاظم غوص و آشنایی و نشست و برخاست با او و دیگر رخدادهای در پیوند با این شعردزدی بزرگ معاصر و کشف آن گفته است.[۱]

      ایشان که در آن زمان جوانی ۲۰ ساله بوده و پس از آشنایی با «غواص» و شیفته شدن به اشعار او - که در واقع غزل‌های حزین بود- نخستین بار اشعار او را در مجلات چاپ کرده و چندین سال نزدیک ترین شخص به «غواص» و مورد اعتماد ایشان بود دفتر اشعار غوص در دست آقاس رحمت موسوی بود و ایشان از روی آن در مجله‌ ادبی که خود در آن کار می کرد ، آن شعر را چاپ می کردند)نخست یکی از دوستان مشترک‌شان - فریدون نوزاد - متوجه غزلی می‌شود که پیش‌تر آن را در جایی به نام حزین خوانده بود و به رحمت موسوی می‌گوید و ایشان هم به آقای غوص منتقل میکنند اما غواص با زیرکی میگوید: درست است ، این غزل از حزین است نه از من . ولی من در غزلی دیگر به همین وزن و قافیه به استقبال حزین رفته ام و این غزل را هم دفترم نوشته بودم . و ... چند روز بعد غزلی به همان وزن قافیه به ایشان دادند و شک‌ها بر طرف شد.

     نیز آقای رحمت موسوی گفته است که چندتایی از این غزلها را را برای استاد امیری فیروزکوهی خواند و ایشان به این شعرها مشکوک شد و گفت که این شعرها به گوشم آشناست و گویا اینها را پیش از این جایی خوانده‌ام !! [ولی به یاد نیاورد که کجا!]

     اما سرانجام چندین سال سپس‌تر، استاد محمدرضا شفیعی کدکنی در هنگام جست‌وجو و پژوهش درباره حزین لاهیجی و بررسی نسخه‌های خطی شعرهای او، پی به دزدی ادبی «کاظم غواص» برد و آن را فاش کرد.

     استاد فرزانه،شفیعی کدکنی - که عمرش دراز باد- در جستاری درباره‌ی «روانشناسی اجتماعی شعر فارسی(با نگاهی به تخلّص‌ها) » در مجله‌ی بخارا،[۲] درباره‌ی غواص و ماجرای شعر دزدی‌اش می‌نویسند :

 

      << فلسفه پیدایش تخلّص در شعر فارسى، هر چه باشد، آنچه مسلم است این است که ادوارِ بعد، تخلّص یکى از ویژگی‌هاىِ اصلىِ شعر فارسى شده است و تقریباً لازمهٔ کار شاعران تلقى مى‌شده است. بعضى تصور کردهاند که تخلّص بمنزله‌ٔ مُهرى است که مالکیّتِ شاعر را بر اثر شعرى تثبیت مى‌کند و به همین دلیل، هر کسى که خواسته است شعرِ دیگرى را انتحال و سرقت کند اوّلین کارِ او تغییر تخلّص آن شعر بوده است. در همین عصر ما ، یکى از شگفت‌انگیزترین نمونه‌هاى این کار اتفاق افتاد که سال‌ها نقل مجلس اهل ادب شده بود و اجمالِ آن این بود که در سالهاى بعد از کودتاى 28 مرداد 1332 شاعرى ظهور کرد با غزل‌هاى درخشان و حیرت‌آورى که تمامى اهل ادب انگشت به دهان شده بودند و با انتشار هر غزلش جمع کثیرى بر خیل عاشقان و شیفتگانِ او افزوده مىشد، بحدّى که نیمایوشیج، شاعر مخالفِ شعر سنّتى، با اشتیاق و شیفتگى بسیار به دیدار او شتافت و استاد شهریار در ستایش او شعرها گفت از جمله خطاب به "گِـلَـک" شاعرِ گیلانى، در ضمن غزلى به مطلعِ:

 

       شعرِ ِ "دهقانِ" تو خواندم؛ صله‌دارى گِـلـکـا / لیک، بى‌ربط، تو از من گِله دارى گِـلکــا !

گفت:

      گوهر من به قضاوتگه ِ «غوّاص» ببر / کعبه آنجاست اگر راحله دارى گــِلَکـــا !
[ بنگرید به: دیوان شهریار، انتشارات سعدی، تبریز، ۱۳۴۹، ۲/۶۸۸.]

و نگارندهٔ این سطور که در آن ایّام جوانى جوینده و پُرتلاش بودم، در خیل ارادتمندانِ این استادِ غزلِ معاصر قرار داشتم و در این سال‌ها (سالهاى حدود 38 ـ 1339) که مسئول صفحه ادبىِ روزنامه خراسان مشهد بودم غالباً غزلهاى این استاد بزرگ را با احترام و شیفتگى بسیار در آنجا چاپ مى کردم و هم اکنون بُریده یکى از همان نوشته‌ها، برحسبِ تصادف از لاى یکى از کتاب‌هاى من درآمد و شاهد از غیب رسید. در آن یادداشت (که در شماره 3243 روزنامه خراسان مورخ 1339/6/27 چاپ شده است) نگارنده این سطور ارادت خود را به آن استاد غزل بدینگونه بیان داشته است. "کاظم غوّاصى از شاعران پُرمایه و ارجدارِ معاصر ایرانى است و شاید مُسِنّ‌ترین آن‌ها باشد. شعرِ او یادآورِ احساسات شاعران سبک هندى است و تخیّلى بسیار لطیف دارد. با اینکه شعرِ بسیارى گفته هنوز به جمع‌آورى و چاپ آنها نپرداخته است. او مردى بى‌آلایش است و در شعرش یک صفاى حقیقى موج مى‌زند. آنچه ازو منتشر شده و دیده‌ایم غزل بوده و اکثر اشعارِ یک‌دست و روانى است. اینک غزلِ ذیل را که از آثارِ زیباى اوست بنظر خوانندگان ارجمند مى‌رسانیم. ش. ک:

 

باید همه تن طرفه نگاهى شد و برخاست

چون شمع، سراپا همه آهى شد و برخاست..."الخ.

 

و این ارادت، بود و بود و هر روز بر آن مى افزود تا آنگاه که بر حسبِ تصادف و در طىِّ بعضى از تذکرههاى قرن دوازدهم چاپ هند متوجه این انتحال شدم و ضمن مقالاتى آن را به اطلاع همگان رساندم و غائله آن "شاعر بزرگ" که کارش تغییرِ تخلّص "حزین" به "غوّاص" بود، خاتمه یافت. این شاعر مشهور تمام تخلّصهاى "حزین" را به "غوّاص" بَدَل مىکرد و الحق درین کار مهارتى داشت، مثلاً در همان غزل، حزین گفته بود:

 

خون تو "حزین" تا به رَهِ عشق نخوابد

هر لاله ز خاکِ تو گواهى شد و برخاست.


و این "شاعر بزرگ معاصر" آن را بدین گونه درآورده بود:


تا خون تو "غوّاص" درین راه نخوابد

هر لاله ز خاکِ تو گواهى شد و برخاست


یا حزین در غزل بسیار زیباى ذیل:

 

کار رسوائىِ ما، حیف، به پایان نرسید

نارسا طالعِ چاکى که به دامان نرسید.

 

گفته بود:

 

نَفَسِ صبحِ قیامت عَلَم افراشت "حزین!"

شبِ افسانه ما خوش که به پایان نرسید.

 

و این "شاعر بزرگ معاصر" آن را بدین گونه تغییر داده بود:

 

نَفَسِ صبحِ قیامت زده رایَت "غوّاص!"

شبِ افسانه ما خوش که به پایان نرسید.

 

از همین تغییرات مىتوان به میزان مهارت این گوینده پى بُرد و حق این است که بپذیریم او خود اصالتاً هم شاعر توانایى بوده است و مقدارى شعر از خودش داشته ولى به چه دلیل تصمیم به این سرقتِ بىنظیر تاریخى گرفته، این موضوع هنوز هم، بروشنى، بر بنده معلوم نشده است. درین باره بعد از کشفِ ماجرا، مطالبى ازو نقل شد که تفصیل آن را باید در مطبوعات همان سالها یعنى حدود 1340 مطالعه کرد.(مراجعه شود به مجله هفتگی خوشه، چاپ تهران، شماره های ۶۰ - ۶۷ (۲۹ بهمن ۱۳۴۰ تا ۲۶ فروردین ۱۳۴۱). >>

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

[۱]

داستان مفصل این رخ‌داده‌ها را می‌توانید به قلم آقای رحمت موسوی گیلانی در مجله‌ی حافظ بخوانید:

«موسوی گیلانی،رحمت؛پس از پنجاه و پنج سال سکوت:سرقت ادبی غواص از حزین لاهیجی و کشف شفیعی کدکنی؛ماهنامه‌ی حافظ؛شماره 86؛مهر 1390؛صص از 32 تا 42»

 

یا از این نشانی دریافت کنید:

http://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/51218/32/image

 

[۲]«شفیعی کدکنی،محمد رضا: روانشناسی اجتماعی شعر فارسی(در نگاهی به تَخَلُّص‌ها)؛ مجله‌ی بخارا؛ شماره۳۲ ؛ مهر و آبان 1382؛ صص ۴۶ تا ۶۶ »

 

متن کامل این نوشتار را می‌توانید از اینجا دریافت کنید و بخوانید:

http://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/434475

  • مهدی سلطانی
۰۲
آبان

عمق ِ شبم  به ذهن ِ سپیده نمی‌رسد،

امشب که دست ِ خواب به دیده نمی‌رسد.

 

ای کاش خواب ِ آمدنت هی بگیـردَم

تعبیـر ِ خواب‌های ندیده نمـی‌رسـد.

 

حالا رسید میوه‌ی لب‌های تو، ولی

دستِ لبم به سـیب ِ رسیده نمی‌رسد.

 

پشتم خمید بس که بگشتم کف ِ زمین

حتّا به من سیب ِ لهیده نمی‌رسد

 

مهدی!   بس‌است هرچه سخن گفته‌ای ز عشق

دیگر   غزل   به پای  قصیده    نمی‌رسد!

  • مهدی سلطانی